میشود سوخت ولی ساخت به خاک
میشود ساخت ولی سوخت به خاک
میشود بود ولی رفت به خاک
میشود جای عرش در فرش به خاک
میشود..

آنطرف تر ،لب طاقچه بنشسته کبوتری سفید........
محجوب وپر امید
دیده بسته ،دل بسته .....چشم باز
ردپایش را کرد دنبال
کبوتر پر، چشم پر ،دل سپردند به آسمان ، تا اوج آبی آسمان
محو شد، سفید ،آبی شد ...دیده بسته ،باز شد.دل بسته ، دل باز شد.....دلبسته شد.......
خانه کوچک دلش از رد پای سفید تا آبی آسمان خورد پیوند ...
پیوندی سفید نه آبی نه .......سبز سبز سبز
سفیدی بهانه بود، آبی واسطه ....سبز ، به خون رنگی عشق شد..........و عشق دلیل عشق شد.........
.jpg)
چه بیگانههایی که آشنا می نومدند.....
و چه آشنایی هایی که دور می نمودندو چه محال..................
ولی نوشتن را دوست دارم
از خوردن متنفرم............ولی افطار کردن را دوست دارم
از خوابیدن گریزانم ولی...............بیدار شدن را نیاز دارم
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 8:32 توسط مجنون
حالا منم و یک دنیای تازه و طاهر که انعکاس نورش چقدر با شکوه و بی همتاست و این همه فقط به خاطر خوبی اوست و بس..............

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 13:3 توسط مجنون
سالها پیش وقتی به افق عمرم می نگریستم غروب دلگیری داشت ولی تازه و جوان بود ای کاش پاک می کردم
آن غروب دلگیر را ای کاش می دیدم حقیقت پشت غروب را ............
اکنون به جای غروب کویرم ، بیابانم ، ولی کویری که می برد مرا تاژرفای سبزی وطراوت .........
چقدر نیاز دارم به این کویر ، یک مشک آب یک پای پیاده و یک خط خاکی از کویر تنهای تنها .......... تو و او ...
او نظاره گر ، تو سر به زیر تو نظاره گر او متواضع ، او ساکت تو دنیایی حرف، تو سکوت او یک کلام .......خدا
چقدر معنا دارد این کلمه و من فراموش کردم عمق وجودش را چقدر نیاز دارم به این کویر.......

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 13:2 توسط مجنون
اشک اشک شمع
شمع شمع دریا
دریا دریا غروب
غروب غروب دلگیر ، آتش
آتش آتش سوختن
سوختنی که پایانی ندارد فقط چشم دوختم با آن پرنده های مهاجر که در سفر بعدی خود نشانی خبری کلامی......
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 13:2 توسط مجنون
برا ی ساختن آهنگ دلنواز دلم
یک گام می خواهم به استواری گا مهای مجنون
یک دل می خواهم با تارهای لرزان و بلند به بلندی گیسوان لیلی
لیلی و مجنون من سالهاست که به هم رسیده اند
فقط من صدای آهنگ عشق آنها را نشنیده بودم
و من نواخته بودم آن آهنگ دلنواز را
فقط......
فقط فراموش کرده بودم جای لیلی و مجنون را
هر کس بیابد لیلی و مجنونش را خواهد شنید آنچه را که شنیدنی است.
+ نوشته شده در شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 12:48 توسط مجنون
اشک اشک شمع
شمع شمع دریا
دریا دریا غروب
غروب غروب دلگیر ، آتش
آتش آتش سوختن
سوختنی که پایانی ندارد فقط چشم دوختم با آن پرنده های مهاجر که در سفر بعدی خود نشانی خبری کلامی......
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 8:25 توسط مجنون
بال بگشا تا سر خط هستی ات از همان خطی که بوجود آمدی.
صدا کن نجوا کن فریاد کن
تمام لحظه های سکوت ،مردن اجباری ات را .....زندگی کن.
رها شو یکرنگ شو بی رنگ شو
تا محو شوی در تمام رنگهای پیدا و پنهان زمان.
سکوت کن بی صدا شو بی ندا شو
تا بشنوی هر آنچه باید بشنوی
خوب گوش کن صدای طپش وجودت را خواهی شنید صدا را دنبال کن
میرسی به آنچه مدتهاست فراموشش کردی ...بیابش ..و اینبار محکم در دستهایت بفشار تا دیگر هرگز گمش نکنی...
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم تیر 1385ساعت 8:48 توسط مجنون
جرعه اول:هنوز پیدا نکردم......!!!؟؟؟
جرعه دوم:پیدا شدن،بیدار شدن،شنیدن،دیدن،بودن، رها شدن
جرعه سوم:طلب ، نیاز ، تشنگی، بی تابی،تحمل،تحمل،تحمل
جرعه چهارم:سرزنش،توبه،سرزنش،صبوری،صبوری،صبوری،......بصیرت
جرعه پنجم: محو شدن ، تهی شدن از خود، یکی شدن، یکرنگ شدن، بی رنگ شدن
فقط یک کلام:
هیچ واژه ای ارزش هجی کردن عشق را ندارد!
هنوز خداوند چنین کلمه ای را نیافریده است....
چون خداوند آفریدنی نیست.................
+ نوشته شده در شنبه بیستم خرداد 1385ساعت 17:9 توسط مجنون
طوفان روحم
آتش قلبم
صبر لبریزم
...را همه این اشک به تنهایی می کشد.
چقدر دلم برایش می سوزد........کمر اشکم شکست از این همه بار.............
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم خرداد 1385ساعت 16:51 توسط مجنون
امان نمی دهد این زمان که هر لحظه اش می برد امان تا به خود آیی در انتهای زمانی تا در انتهای زمانی به خود نیایی
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم خرداد 1385ساعت 16:48 توسط مجنون
خاکسترم راباد با خود برد ولی هنوز من اینجام و می سوزم
بر این آتشم امانی نیست
سوختنم را پایانی و پناهم را پناهی نیست
در ا ین برهوت وجودم بدنبال رد پای آشنایی می گردم شاید ............
شاید دوباره بدون آنکه بفهمم سرکی به خانه دلم زده باشد و رفته باشد ...
اما همه جا را سکوت گرفته دیگر صدای پایی .. سنگینی نگاهی ... طپش قلب مهربانی ........نیست
می شنوی این صدای بی ندای من است که پر شده در تمام عالم وجودم که حسرتی می کشد از آن همه هیاهو
که به یکباره از دست داده........
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم خرداد 1385ساعت 16:48 توسط مجنون
الاها صدایت میکنم با این دل زار
که آن دم بشنود این چرخ غدار
چرا باید دراین زندان بمانم
اسیر کینه عالم بمانم
چرا من در این دنیا اسیرم
میان ملک و عالم من حقیرم
الهی خسته گشتم از این تن خوار
که هر دم بر جان و روحم می زند خار
شکایت میکنم از این عالم پست
که من را کرده موجودی فانی وپست
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم خرداد 1385ساعت 16:47 توسط مجنون


